♥ღحرفهایی از جنس نگفتن...(برای اوکه هیچوقت نمیخواند♥ღ)
پاييـــز آمدست کـــه خـــود را ببـــارمت پاييـــز لفـظ ديگــر "من دوست دارمت" بر باد مي دهم همـه ي بود خويش را يعني تو رابه دست خودت مي سپارمت! باران بشو، ببـار به کاغـــذ، سخن بگو وقتي که در ميان خودم مي فشارمت پايــــان تو رسيـــده گل کاغـــذي من حتّـــي اگر خــــاک شــوم تا بکارمـت اصـــرار مي کني که مــرا زود تر بگـو گاهي چنان سريع که جامي گذارمت پاييــــز ِ من، عزيز ِ غــم انگيز ِ برگريز يک روز مي رسم وتورا مي بهارمت وَلــي دَر هـيــچ ســـويَـتـــ مـحــرمـي نبـــاشــد ... !!! ****** ""اونقدر سنگینم از سنگینیه خستگیام که خود خستگیم خسته خطابم میکنه"" گفتم که مي روي . . . يادت هست ؟ گفتي که مي مانم . . . تا به ابد . . . بر مي گردم . . !!!! کسي کنار من نيست . . . دستهايم خاليست . . خنده هاي تو از دور دست مي آيد . . . و ديگر کنار من کسي نيست **** چتري برايم بگير حتي خيالي.......... خيس دلتنگي شده ام ياد سهراب بخير، آن سپهرى كه تا لحظه خاموشى گفت: تو مرا ياد كنى يا نكنى من به يادت هستم. آرزويم همه سرسبزى توست هنوزم در پی اونم که میشه عاشقش باشم مثل دریای من باشه منم چون قایقش باشم هنوزم در پی اونم که عمری مرهمم باشه شریک خنده و شادی، رفیق ماتمم باشه هنوزم در پی اونم که عشقش سادگی باشه نگاه پر از مهرش پناه خستگیم باشه میگن جوینده یابنده ست ولی پاهای من خسته ست من حتی با همین پاها میرم تا حدی که جا هست هنوزم در پی اونم که اشکامو روی گونم با اون دستای پر مهرش کنه پاک و بگه جونم بگه جونم نکن گریه منم این جام .بزار دستاتو تو دستام تو احساس من و می خوای ، منم ای وای تو رو می خوام..... هنوزم در پی اونم که میشه عاشقش باشم مثل دریای من باشه منم چون قایقش باشم...... ازفاصله دورازنجوای بیصدا ازتو تبسم خیال انگیزشربان همیشه بارانی آهای دلهای همیشه بارانی بگرید به حال دل من هنوز هم دوستتت دارم دلتنگی هایم را با تو تسهیم کردن **** بهت گفتم با "دلم" بازي نكن! ببين... خرابش كردي! ديگه عاشق نميشه!!! دل به دریا میزنم در قیل وقال زندگی...خسته از پژمردنم پشت خیال زندگی در اتاق فکرمن آیینه تابوتم شده...در نبردم در کمابا احتمال زندگی کفشهایم روبه فرداپشت در کزکرده اند...بنده ی دیروزم وحل سوال زندگی مثل یک گنجشک زخمی در هوای بی کسی...بی رمق نوک میزنم بر سیب کال زندگی در همین بازی گل یاپوچ دل وامانده ام...کیش وماتم میکند رندان فال زندگی عابری هم در گذر ازکوچه ی ماهرزمان...باخودش حرفی زنداز ابتدای زندگی به که پیغام دهم ؟. . . به شباهنگ به شب مانده به راه یا به انبوه کلاغان سیاه. . . به پرستو که سفر میکند از سردی فصل یا به مرغان نکوچیده شهر . . . به که پیغام دهم ؛ که به یادت هستم دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد پسر را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را میدید. دختر خجالتی نبود اما نمیخواست احساسات خود را به پسر ابراز کند و از این که عشق خود را میدید احساس خوشبختی میکرد دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد. از اساس دلتنگیم ... به کسی هیچ نگفتم از شکست بی صدایم ... به کسی هیچ نگفتم یاد داری لحظه ی رفتن چه گفتی؟ از فراق کوریم ... به کسی هیچ نگفتم. ........... ای دلم فریاد بزن تا که از زندان غم آزاد شوی آنکه آزاد است ندارد غمم ولی... دیوانه است. ای دلم فریاد بزن تا که آن اندام غم از بین رود ما که مجنون نیستیم... پس با تمام قدرتت فریاد زن تا که آگاه تر کنی مجنون را... منم عاشق تر از مجنون ولی ویرانه ایی نیست دل آواره ایی دارم... زمانی سروری می کرد زمانی با دلی دیگر برایش همدلی می کرد ولی با رفتن آن دل به ذره خاک نمی ارزد... **** من از تاریکی قلبم نمی ترسم دلیلش را نمیدانم همه گویند که تو سردی ... همه گویند که تو فانوس خاموشی به دست داری دلیلش را نمیدانم چرا گویند که مجنون گنه کاری... مگر دلدادگی جرم ست... مگر پروانه ی شمعی شدن جرم ست... « افسوس 2» شبي غمگين , شبي باراني و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت ديدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من مي گفت تنهايي غريب است ببين با غربتش با من چه ها کرد تمام هستي ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبي به پا کرد و او هرگز شکستم را نفهميد اگر چه تا ته دنيا صدا کرد... راستی عشق چه رنگی دارد؟ قاصدک غم دارم،غم آوارگی ودربه دری،غم تنهایی و خونین جگری قاصدک وای به من،همه از خویش مرا میرانند همه دیوانه ودیوانه ترم میخوانند مادر من غم هاست مهدو گهواره ی من ماتم هاست قاصدک دریابم!روح من عصیان زده وطوفانیست،آسمان نگاهم بارانیست قاصدک غم دارم،غم به اندازه ی سنگینی عالم دارم قاصدک غم دارم،غم من صحراهاست،افق تیره ی آنجا پیداست قاصدک،دیگرازاین پس منم وتنهایی وبه تنهایی خود درهوس عیسایی وبه عیسایی خود،منتظر معجزه ای غوغایی قاصدک زشتم من،زشت چون چهره ی سنگ خارا،زشت مانند زال دنیا قاصدک حال گریزش دارم، میگریزم به جهانی که در آن پستی نیست پستی و مستی و بد مستی نیست میگریزم به جهانی که مرا ناپیداست شاید آن نیز فقط یک رویاست!!!!!!!
سوگند که آستانه پرمحبت آغوشت امن ترين پناه دنيا خواهد بود براي مرغک شکسته بالي چونان من ...
قلب پرمهرت تنها مَحلي است که غمگيني هايم را تاب مي آورد
و گرماي نفسهايت ، آنگاه که در آغوشت پنهانم ، يخ تمام زمستانهاي دلم را آب خواهد کرد ...
سر که بر شانه هايت بگذارم ، ديگر چيزي از اين دنيا نمي خواهم ...
فقط تو....
چـقـَـدر سـخـتــ اسـتــ کهـ لبـــريــز باشـي از گفتـَنـــ![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
از دوری نفس از سردی چشمای ناز تو
از گرمای جنوب از داغی احساس یخ زده تو
از سکوت شبانه من که هیچ وقت با صدای عشق تو نشکست
می نویسم از موج از ساحل لب به لب همیشه عاشق
کاش تو موج من هم ساحل
کاش تو لیلی من هم مجنون
کاش تو بیژن من .....
کاش من شیرین تو ....
برای دل تو که هیچ وقت تنگ نشد
درک نکرد
باور نداشت
هنوز هم در شبهای من ماه منی
تبسم قلب من کودک احساسم را نرنجان
در واپسین لحظات که دلتنگ دیدار توام مرا سخت میازار 
چه زیبا خواهد بود
اگر ترا دلتنگی هایی باشد
از نوع من
دلم می خواهد احتیاجم
نیازم
درد خفه شده ی سینه ام را
همان قدر احساس کنی
که گویی احتیاج توست
نیاز توست
درد ریشه دوانده در وجود توست
کوتاه سخن
دلم می خواست
" تویی " نبودی
تو ، من
و
من ، تو بودیم
شاید آن وقت این روح سرکش آرام می گرفت
و
جای تمام دلتنگی ها را یک چیز پر می کرد
" بی نیازی"
نیازی از همه چیز و از همه کس
حتی از اندیشیدن
اندیشیدن به خوبی ها و عشق ها
آری حتی به عشق ها
چرا که وصل من و تو
حادثه ای خواهد آفرید
در فراسوی واژه ی عشق !
پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا میکرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز شده بود و رد کرده بود. این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود..
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود
افسوس، عاشقم هنوز
دیونم از عشق دیروز
افسوس، عمری کوتاهم
پاک نمی شه این گناهم
افسوس، عابری پیادم
واسه خوشحالی زیادم
افسوس، عیدی ندارم
با لبام بوسه بکارم
افسوس، عمل تو خیالِ
رسیدن به خوشی محالِ
افسوس، عیب از قلبِ
لحظه های زندگی، تلخِ
افسوس، عشق او هوسِ
گرفتار دروغ و قفسِ
افسوس، عواطفی نمونده
از دنیای محبت نخونده
افسوس...........
سرخ سرخ است؟ویا
آبی؟آبی؟
این چه رازیست نهان
در گره خوردن اندیشه
گره خوردن دل؟
برق یک تیغ نگاه
بر گلوگاه نگاهی دیگر؟
راستی عشق چه رنگی دارد؟
عشق آیا خوبست؟
عشق آیا زیباست؟
| Design By : Night Melody |









